تو ای ناهی نمیبینی خرابم بر سر کویش..؟


زیارت می کنم با سوز دل محراب ابرویش..؟

 

نمیبینی نفس در سینه دشوارم شود آنگه


پریشان می کند رندانه تر امواج گیسویش..؟

 

نسیمی خیزد آنگاهی که گیسو شانه می ساید


و دل را می کشد با هر شمیم از زلف شب بویش..

 

نه چندان طاقت دوری نه نزدیکش به مخموری


مرارت می دهد دل را گهی با موی و گه رویش

 

مرا بیهوده می گویی ، نصیحت با که می گویی


که کار از کار بگذشت و شدم پهلو به پهلویش

 

بیا با من سر کویش بیا کز بوی گیسویش


نه هرگز محتمل بینی رهی از دام جادویش



خارج از گود
تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 13:22 |

 

مثل يک جنگل پاييزي سرما خورده


شده ام بي رمق و غم زده و تا خورده

 

اخم کن، زخم بزن ، تلخ بگو، سر بشکن


قالي آن گاه عزيز است که شد پا خورده

 

ماهي کوچک اگر دل نسپارد چه کند


بس که آب و نمک از سفره ي دريا خورده

 

عشق داغ است و دواي تن سرد من و تو


دور آتش بنشينيم دو سرما خورده؟

 

برسانيد به يوسف که سرافراز شدي


هر چه سنگ است به بيچاره زليخا خورده

 

برسانيد از او صرف نظر خواهم کرد


نرساند اگر از آن لب حلوا خورده !



تاريخ : سه شنبه بیستم آبان 1393 | 23:20 |

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است


اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است


گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري


داني كه رسيدن هنر گام زمان است


آبي كه برآسود زمينش بخورد زود

 

دريا شود آن رود كه پيوسته روان است


از روي تو دل كندنم آموخت زمانه


اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است


دردا و ديغا كه در اين بازي خونين


بازيچه ي ايام دل آدميان است


اي كوه تو فرياد من امروز شنيدي


دردي ست درين سينه كه همزاد جهان است


از داد و وداد آن همه گفتند و نكردند


يا رب چقدر فاصله ي دست و زبان است


خون مي چكد از ديده در اين كنج صبوري


اين صبر كه من مي كنم افشردن جان است


از راه مرو سايه كه آن گوهر مقصود


گنجي ست كه اندر قدم راهروان است



تاريخ : سه شنبه بیستم آبان 1393 | 12:55 |

ضربه خوردیم وشکستیم و نگفتیم چرا؟!

 

ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا؟!

 

جای "بنشین" و "بفرما" "بتمرگی" گفتند


ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا؟

 

"تو" نگفتیم و "شمایی" نشنیدیم و هنوز


ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا؟!

 

دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست


دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا؟

 

چه "چراها" که شنیدیم و ندانیم چرا


ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا؟!



تاريخ : سه شنبه سیزدهم آبان 1393 | 9:52 |

 

توی شیرینی ، تو اول ، قند دوم می شود 


مزه سوهان اعلا پیش تو گم می شود 


بین قطاب و گز و نقل محلی ساده است 


حدس اینکه طعم لب های تو چندم می شود 


روزها رد می‌شود، چشمت شرابی کهنه‌تر 


پلکهایت کم کَمک تبدیل به خُم می‌شود 


هر کجا ساکن شوی در نقشه، مانند شمال 


جمعیت آنجا گرفتار تراکم می‌شود 


چشم بسته، هر کسی بویت کند توی سرش 


باغهای پرگُلِ قمصر تجسم می‌شود 


ماه را جای تو می گیرم نمی دانم چرا 


اینقدر این روزها سوءتفاهم می شود! 


دود کن اسپند را، چشم حسود از دیدنت 


شورِ شور، اصلا دو تا دریاچه‌ی قم می‌شود 


وقتِ شرعی، لطف کن از پیش مسجد رد نشو 


موجبات سستیِ ایمان مردم می‌شود 


وسوسه یعنی تو ! شالیزار هم یعنی بهشت 


بیخودی آدم دچار سیب و گندم می شود...

 

 

 

 

تقدیم به کسی که با تولدش ، تولدی دوباره به من داد


سالروز تولدت مبارک . . .



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | 10:34 |

 

عشق ویرانــــگر او در دلــم اردو زده است


هرچه من قلب هدف را نزدم، او زده است

 

بیستون بود دلم... عشق چه آورده سرش


که به ارگ بــم ویران شده پهلو زده است؟

 

مــو پریشان به شکار آمــــد و بعد از آن روز


مــن پریشانم و او گیره به گیسو زده است

 

دامنش دامنـــه های سبلان است ...چقدر


طعم شیرین لبــش طعنه به کندو زده است

 

مثـــل مغرورترین کــــافر دنیــــــــا که دلش


از کَــفَش رفته و حتی به خدا رو زده است

 

ناخدایی شده ام خسته که بعد از طوفان


تا دم مـرگ دعــــا خوانده و پارو زده است

 

تا دم از مرگ زدم گفت: "دعا کن برسی!"


لعنتـــی بـاز فقط حرف دو پهلو زده است!



تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 0:15 |

 

دل به دریا زده میلش به سر ساحل نیست

 

ریشه در عشق دوانیده دلم عاقل نیست

 

تا نگاهم بکنی از هیجان خواهم مرد

 

هر که با چشم خود آدم بکشد قاتل نیست...!

 

کوه سهل است بگو سینه ی خود بشکافم

 

هر چه از من تو بخواهی،به خدا مشکل نیست

 

((در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد...))

 

هر نمازی که به یادت شکنم باطل نیست



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 | 0:37 |

گیرم که.....


لبهایم این احساس را کتمان کنند

 

چشمهایم را

 

چه کنم .....؟؟؟؟؟



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 0:12 |

نه! نگفتم دوستت دارم ولی جانم تویی


خالق ھر لحظه از این عشق پنھانم تویی


با نگاھت داغ یک رویای شیرین بر دلم-


می نشانی تا بفھمم حکم ویرانم تویی


بیقراری میکند در شعر ھم رویای تو


باعث بی تابی چشمان گریانم تویی


آمدی تا من فقط مومن به چشمانت شوم


"ربّنا و آتنا"ی بین دستانم تویی


گرگھای چشم تو، آدم به آدم می درند


من نمیترسم از آن وقتی که چوپانم تویی


عشقِ دورم از کجای قلعه ام وارد شدی؟


که ندیدی در حریمم، ماه و سلطانم تویی


درد یعنی حرفی از نام تو در این شعر نیست


من غلط کردم نگفتم! دین و ایمانم تویی


نه زلیخا ھم نمیفھمد ھمین حال مرا


تا جھنم میروم حالا که شیطانم تویی


در غزلھایم شکستم، ذره ذره...راضی ام


منزوی باشم، نباشم،حرف پایانم تویی


تا قیامت در میان سینه حبست می کنم


تا قیامت حسرت چشمان حیرانم تویی

 



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 23:47 |

ﺗـــو  مـــرﺍ ﺁﺯﺭﺩﯼ

ﮐـﻪ ﺧـﻮﺩﻡ ﮐﻮﭺ ﮐﻨـﻢ ﺍﺯ ﺷﻬــﺮﺕ


ﺑﮑﻨــﻢ ﺩﻝ ﺯ ﺩﻝ ﭼـﻮﻥ ﺳﻨﮕـﺖ..


ﺗـﻮ ﺧﯿﺎﻟــﺖ ﺭﺍﺣــﺖ...


ﻣـیرﻭﻡ ﺍﺯ ﻗﻠﺒــﺖ


ﻣﯽ ﺷـﻮﻡ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﺧﺎﻃـﺮﻩ ﺩﺭ ﺷـﺐ ﻫﺎﯾـﺖ


ﺗــﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻨــﺪﯼ


ﻭ ﺑﻪ ﺧـﻮﺩ ﻣﯽ ﮔـﻮﯾـﯽ:


ﺑـﺎﺯ ﻣﯽ ﺁﯾـﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺳــﻮﺯﺩ ــﺎﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺸـﻖ


ﻭﻟــﯽ..


ﺑـــر ﻧﻤﯽ ﮔـــرﺩﻡ ﻧـــﻪ! 


ﻣـیرﻭﻡ ﺁﻧﺠــﺎﯾـﯽ ﮐـﻪ ﺩﻟـﯽ ﺑـﻫـﺮ ﺩﻟـﯽ ﺗــاب ﺩﺍﺭﺩ


ﻋﺸــﻖ ﺯﯾﺒﺎﺳــﺖ ﻭ ﺣــﺮﻣـﺖ ﺩﺍﺭد


ﺗــﻮ ﺑﻤــﺎﻥ...


ﺩﻟﺖ ﺍﺭﺯﺍﻧـﯽ ﻫـﺮ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺩﻟـﺶ ﻣﺜﻞ ﺩﻟــﺖ


ﺳــﺮﺩ ﻭ ﺑـﯽ ﺭﻭﺡ ﺷـﺪﻩ ﺍﺳـﺖ


ﺳﺨـﺖ ﺑﯿﻤــﺎﺭ ﺷـﺪﻩ ﺍﺳـﺖ


ﺗـﻮ ﺑﻤــﺎﻥ ﺩﺭ ﺷــﻬﺮﺕ!!!!



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 23:26 |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.