دل به دریا زده میلش به سر ساحل نیست

 

ریشه در عشق دوانیده دلم عاقل نیست

 

تا نگاهم بکنی از هیجان خواهم مرد

 

هر که با چشم خود آدم بکشد قاتل نیست...!

 

کوه سهل است بگو سینه ی خود بشکافم

 

هر چه از من تو بخواهی،به خدا مشکل نیست

 

((در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد...))

 

هر نمازی که به یادت شکنم باطل نیست



تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 | 0:37 |

گیرم که.....


لبهایم این احساس را کتمان کنند

 

چشمهایم را

 

چه کنم .....؟؟؟؟؟



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 | 0:12 |

نه! نگفتم دوستت دارم ولی جانم تویی


خالق ھر لحظه از این عشق پنھانم تویی


با نگاھت داغ یک رویای شیرین بر دلم-


می نشانی تا بفھمم حکم ویرانم تویی


بیقراری میکند در شعر ھم رویای تو


باعث بی تابی چشمان گریانم تویی


آمدی تا من فقط مومن به چشمانت شوم


"ربّنا و آتنا"ی بین دستانم تویی


گرگھای چشم تو، آدم به آدم می درند


من نمیترسم از آن وقتی که چوپانم تویی


عشقِ دورم از کجای قلعه ام وارد شدی؟


که ندیدی در حریمم، ماه و سلطانم تویی


درد یعنی حرفی از نام تو در این شعر نیست


من غلط کردم نگفتم! دین و ایمانم تویی


نه زلیخا ھم نمیفھمد ھمین حال مرا


تا جھنم میروم حالا که شیطانم تویی


در غزلھایم شکستم، ذره ذره...راضی ام


منزوی باشم، نباشم،حرف پایانم تویی


تا قیامت در میان سینه حبست می کنم


تا قیامت حسرت چشمان حیرانم تویی

 



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 23:47 |

ﺗـــو  مـــرﺍ ﺁﺯﺭﺩﯼ

ﮐـﻪ ﺧـﻮﺩﻡ ﮐﻮﭺ ﮐﻨـﻢ ﺍﺯ ﺷﻬــﺮﺕ


ﺑﮑﻨــﻢ ﺩﻝ ﺯ ﺩﻝ ﭼـﻮﻥ ﺳﻨﮕـﺖ..


ﺗـﻮ ﺧﯿﺎﻟــﺖ ﺭﺍﺣــﺖ...


ﻣـیرﻭﻡ ﺍﺯ ﻗﻠﺒــﺖ


ﻣﯽ ﺷـﻮﻡ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﺧﺎﻃـﺮﻩ ﺩﺭ ﺷـﺐ ﻫﺎﯾـﺖ


ﺗــﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻨــﺪﯼ


ﻭ ﺑﻪ ﺧـﻮﺩ ﻣﯽ ﮔـﻮﯾـﯽ:


ﺑـﺎﺯ ﻣﯽ ﺁﯾـﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺳــﻮﺯﺩ ــﺎﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺸـﻖ


ﻭﻟــﯽ..


ﺑـــر ﻧﻤﯽ ﮔـــرﺩﻡ ﻧـــﻪ! 


ﻣـیرﻭﻡ ﺁﻧﺠــﺎﯾـﯽ ﮐـﻪ ﺩﻟـﯽ ﺑـﻫـﺮ ﺩﻟـﯽ ﺗــاب ﺩﺍﺭﺩ


ﻋﺸــﻖ ﺯﯾﺒﺎﺳــﺖ ﻭ ﺣــﺮﻣـﺖ ﺩﺍﺭد


ﺗــﻮ ﺑﻤــﺎﻥ...


ﺩﻟﺖ ﺍﺭﺯﺍﻧـﯽ ﻫـﺮ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺩﻟـﺶ ﻣﺜﻞ ﺩﻟــﺖ


ﺳــﺮﺩ ﻭ ﺑـﯽ ﺭﻭﺡ ﺷـﺪﻩ ﺍﺳـﺖ


ﺳﺨـﺖ ﺑﯿﻤــﺎﺭ ﺷـﺪﻩ ﺍﺳـﺖ


ﺗـﻮ ﺑﻤــﺎﻥ ﺩﺭ ﺷــﻬﺮﺕ!!!!



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | 23:26 |

تو را طلب نمیکنم...

 

نه اینکه بی نیازم...


صبورم...



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 | 12:57 |

دل از من برد و روی از من نهان کرد


خدا را با که این بازی توان کرد


شب تنهاییم در قصد جان بود


خیالش لطف‌های بی‌کران کرد


چرا چون لاله خونین‌دل نباشم


که با ما نرگس او سرگران کرد


که را گویم که با این درد جان سوز


طبیبم قصد جان ناتوان کرد


بدان سان سوخت چون شمعم که بر من


صراحی گریه و بربط فغان کرد


صبا گر چاره داری وقت وقت است


که درد اشتیاقم قصد جان کرد


میان مهربانان کی توان گفت


که یار ما چنین گفت و چنان کرد


عدو با جان حافظ آن نکردی


که تیر چشم آن ابروکمان کرد



تاريخ : شنبه دوازدهم مهر 1393 | 0:51 |

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد


ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد


خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو


که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد


بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین


که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد


صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند


عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد


من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی


که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد


از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش


که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد


سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز


برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد


نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است


دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد


میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس


زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد


چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را


که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد


سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است


چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد


من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار


اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد


خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت


دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد


بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم


که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد

 

 



تاريخ : شنبه دوازدهم مهر 1393 | 0:43 |

در سِتآیشـِ چَشمـ هآیت ، شعری نمےتواטּ گفت 


خاضعانہ تنہا باید تماشا کرد 


مَست شُد 


رهـا شُد ...

 



تاريخ : شنبه دوازدهم مهر 1393 | 0:13 |
دوصــد تیــر دشـمـن، بـــه میـــدان نــزد 

چـنـین زخــم بــرمـن،کـه زد آن نــگاه...!

 



تاريخ : یکشنبه ششم مهر 1393 | 0:19 |

من ناز نمیکشم دلت خاست برو


کج کج نکنم نگاه و یکراست برو


هرجور که مایلی بزن قید مرا


هرچند دلم یکه و تنهاست، برو


هی بر سر من منت ماهت نگذار


تاریکی از این به بعد زیباست، برو


خودخاهی و در فکر خودت هستی بس


پس خاهش و التماس، بیجاست، برو


روراست بگویم نه من آن مجنونم


نه در سر تو هوای لیلاست، برو


یک لحظه نگاه هم نکن پشت سرت


در روی تو و خاطره ها واست برو

 

از اول کار، اشتباه از من بود


آری همه از ماست که بر ماست، برو


بی معرفتی ولی ندارم گله ای


این رسم همیشه های دنیاست، برو


یک روز که دلتنگ شدی میفهمی


حسرت "تو"ی هرگز نشده "ما"ست، برو..



تاريخ : جمعه چهارم مهر 1393 | 22:16 |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.