
مرا ندیده برفتی ندیده ام بگرفتی
برو برو که گرفتار خود ندیده برفتی
بیا که با همه دوری دل از تو وانگرفتم
برو که با همه یاری مرا ندیده گرفتی
به عرش رفت فغانم چو رفتن تو شنفتم
تو فارغی که برفتی فغان من نشنفتی
به دوستی تو نازم که از دیار محبت
غریب وار سفر کردی و به دوست نگفتی
چرا به یاد تو ای گل چو اندلیب ننالم
که در بهار جوانی به کام دل نشکفتی
ز خسته جانیت ای چشم خون گریسته پیداست
که از فغان دلم دوش تا به صبح نخفتی
گناه طالع من بود رو نهفتنت از من
ولی تو راز دل از راز دار خویش نهفتی

...$
بمون با من گل تشنه ببین دل بستن آسونه
ولی دل کندن عاشق مثل دل کندن از جونه
چراغ گریه روشن کن شب دل شوره و رفتن
کنار این شب زخمی بمون با من بمون با من
ببین امشب به یاد تو فقط از گریه می بارم
حلالم کن تو میدونی دل بی طاقتی دارم
تما شا کن صدایی که به دست باد ها دادی
تماشا کن چراغی که به تاریکی فرستادی
میان رفتن و موندن کنار تو گرفتارم
نگو دست از تو بردارم اگر بعد ازتو می مونم
اگه بعد از تو می پوسم تو را با گریه میبوسم
خدا حافظ...خداحافظ....

وقتي که بن بست غربت سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت ،بي کسي تنها کسم بود

چه شد ای پنجره شوق چرا بسته شدی؟
شاید از همنفسی با دل ما خسته شدی...
************
در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده کش مرده پرست...

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد
بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم
شکوه از غیر خطاست خطایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدایاران را
جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم
گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم
تا بهاران نرسیده است هوایی نکنیم
گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان
با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم
و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
مهربانی صفت بازار عشاق خداست
یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن
به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد
نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم
گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد

درد دل با دل !
چرا دنیا پر از حادثه های وارونست
عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه
من به دنبال تو، تو به دنبال یکی دیگه
هیچ کدوم از ما 2تا به اون یکی راست نمیگه
من واسه چشمای نازنین تو یه دیونم
من دوست دارم من دوست دارم ولی علتشو نمیدونم
حالا که میخوای بری بزار نگاهت بکنم
چون یه باره دیگه میخوام این دلو ساکتش کنم
چیزی بزار روز تولدت هدیمو بیارم بدم دست خودت
آدما فکر میکنن شاعرا خیلی غم کاشکی فقط این بود
اونا خیلی کسارو کم دارن
عاشق کسی میشن که عاشقاش فراونه
بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه
اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره
شایدم دوست داره ولی به روش نمیاره!

عشق با نگاهی آغاز می شود
با لبخندی اوج می گیرد
وبا قطر اشکی به پایان می رسد

|
دل من ز بیقراری چو سخن به یار گویم |
|
نگذاردم که حال دل بیقرار گویم |
|
شنود اگر غم من نه غمین نه شاد گردد |
|
به کدام امیدواری غم خود به یار گویم |

من چرا دل به تـــــــــو دادم كه دلم ميشكني
يا چه كردم كه به من باز نگه مي نكني
دل و جانم به تــــــــو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند رقيبان كه تـــــــو منظور مني
ديگران چون بروند از نظر از دل برون
تــــــــو چنان در دل ما رفته كه جان در بدني

|
گفتم نگرم روی تو گفتا به قیامت
|
|
گفتم روم از کوی تو گفتا به سلامت |
|
گفتم چه خوش از کار جهان گفت غم عشق |
|
گفتم چه بود حاصل آن گفت ندامت |

دعاها ميكنم هر شب كه از قلبم رود مهرت
ولي آهسته ميگويم الهي بي اثر باشد
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
چه شد که شیوه بیگانگی رها کردی
به قهر رفتن و جور جفا شعار تو بود
چه شد که بر سر مهر آمدی وفا کرد ی
منم که جور و جفا دیدم و وفا کردم
توئی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی
بیا که با همه نامهربانیت ای ماه
خوش آمدی و گل آوردی و صفا کردی
بیا که چشم تو تا شرم و ناز دارد کس
نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردی
منت به یک نگه آهوانه می بخشم
هر آنچه ای حنتنی خط من خطا کردی
اگر چه کار جهان بر مراد ما نشود
بیا که کار جهان بر مراد ما کردی
هزار درد فرستادیم به جان لیکن
چو آمدی همه آن دردها دوا کردی
من با تو نگویم که تو پروانه من باش
چون شمع بیا روشنی خانه من باش
در کلبه من رونق اگر نیست، صفا هست
تو رونق این کلبه و کاشانه من باش
من یاد تو را سجده کنم، ای صنم اکنون
برخیز و بیا خود بت بتخانه من باش
دانی که شدم خانه خراب تو ،حبیبا
اکنون دگر آبادی ویرانه من باش
لطفی کن و در خلوت محزون ای دوست
آرام و قرار دل دیوانه من باش
چون باده خوردم با کف چون برگ گل خویش
ای غنچه دهان، ساغر و پیمانه من باش
چون مست شوم، بلبل من ، ساز هم آهنگ
با زیر و بم ناله مستانه من باش
من شانه زنم زلف تو را و تو بدان زلف
آرایش آغوش من و شانه من باش
ای دوست چه خوب است که روزی تو بگویی
(امید) بیا بامن و پروانه من باش
بزرگ پاسبان تشیع علوی، رادمرد قهرمان و شجاع اسلام و ایران ، اسطوره مقاومت ، مجاهدت، فقاهت و دینداری، سرمایه کم یاب مسلمانی و آزادگی فقیه عالیقدر و مجاهد نستوه آیت الله العظمی منتظری حاج شیخ حسینعلی منتظری(قدس الله نفسه الزکیه )، شربت وصال نوشید و روی در حریم یار نهاد. آن پیکر رنجور و دردکشیده اینک آرام یافته و آن روح خدایی اینک در جوار رحمت رب قرار گرفته است. آن دل دردمند که عمری در غم اسلام و مردم و حقوق آنان تپید و پروای حق داشت، دیگر از تپش افتاده است. فقیه بزرگ شیعه و اسلام شناس بی بدیل و روح ربانی امت اسلام امروز در جوار پیامبر رحمت (ص) و اهل بیت مطهر(علیه السلام ) اوست.
منتظری رفت اما خاطره مبارزات او برای تحقق جمهوری اسلامی باماست. منتظری رفت اما حق گویی و آزادگی او چراغ راه کسانی است که حلاوت سیره علوی را از درس نهج البلاغه او می جستند و در زندگی و روش او می یافتند. سالها زندان، شکنجه، تبعید، شهادت و جانبازی و تحمل مصائب در دوران ستمشاهی، خیرخواهی و سخت کوشی در رشد و بالیدن نهال انقلاب و جمهوری اسلامی و تلاش مسؤولانه و صادقانه همراه با رهبر فقید انقلاب(ره) از او الگویی بی نظیر برای روحانیت شیعه ارائه کرد. زندگی او همه به تعلیم و تحقیق و تلاش برای عملی ساختن حقایقی که یافته بود، گذشت . مرگ او نیز بی شک جانها و دلها را بیدار، و یاد او برای همیشه خاطره معطر انسان علوی(ع) و حسینی(ع) را تداعی خواهد کرد.
این مصیب جانکاه را به ولی اعظم خدا و امید جهان نور و عدالت ، به همه حق طلبان و آزادگان به همه مبارزان راه خدا در سرتاسر جهان به همه عالمان و فقیهان و به حوزه های علمیه و خصوصا شاگردان و ارادتمندان آن فقید سعید تسلیت می گوییم.
قم المقدسه – سوم محرم الحرام 1431 ق
1388/9/29
احمد منتظری
مينويسم
تا بدوني
واسه من
هنوز هموني.....
********************
بازيچه ي دست يار بودن عشق است
در پنجه ي غم شكار بودن عشق است
در محكمه اي كه يار باشد قاضي
محكوم طناب دار بودن عشق است

ساده مي گويم عزيزم دل بريدن ساده نيست
چشم هاي مهربانت را نديدن ساده نيست
از زمان رفتنت خورشيد را گم كرده ام
ناله هاي ابر را هرشب شنيدن ساده نيست
قلب تو پر بود از ماه وهزاران پنجره
ماه را ازپشت يك ديوار ديدن ساده نيست
بوسه هايت دلنشين و خنده هايت دل فريب
طعم تلخ اين جدايي را چشيدن ساده نيست
باز هم آمد بهاراما هوا افسرده است
آه از دست زمستان هم رهيدن ساده نيست
قلب من آتش گرفت از دوريت باران من
از دل اين آتش سوزان پريدن ساده نيست
پادشاه قصر قلبم!حكمران باشكوه!
ساده دل دادم من واين دل بريدن ساده نيست
ღღ شبی غمگین شبی بارانی سرد
مرا در غربت فردا رها كردღ
ღღ دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار كوچه ها كردღ
ღღتمام هستي ام بود و ندانست
كه در قلبم چه آشوبى به پا كردღ
ღღ و او هرگز شكستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا كرد ღ
ღღღღღღღღღ
آنکه چشمان تو را این همه زیبا می کرد
کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد
یا نمی داد به تو این همه زیبایی را
یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد
كاش بودي تا دلم تنها نبود
تا اسير غصه ي فردا نبود
كاش بودي تا نگاه خسته ام
بي خبر از موج و درياها نبود
كاش بودي تا دو دست عاشقم
غافل از لمس گل مينا نبود
كاش بودي تا زمستان دلم
اين چنين پر سوز و پر سرما نبود
كاش بودي تا فقط باور كني
بي تو هرگز زندگي زيبا نبود
............................
لاک پشت ها هم عاشق ميشن ولي تحمل درد عشق
براشون راحته چون حداقل عشقشون آروم آروم
ترکشون ميکنه

هرگز اين قصه ندانست کسی:
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست!
سر فرو داشت، نمی گفت سخن!!
نگهش از نگهم داشت گريز...
*****
مدتی بود که ديگر با من ! بر سر مهر نبود..
آه اين درد مرا می فرسود:
او به دل عشق دگر می ورزيد!!!
***
گريه سر دادم در دامن او ! های هاييکه هنوز
تنم از خاطره اش می لرزد!!
بر سرم دست کشيد ..
در کنارم بنشست !بوسه بخشيد به من!!
ليک می دانستم :
که دلش با دل من سرد شدست!!!

خیلی سخته وقتی آدم گل آرزوهاشو تو باغ یکی دیگه ببینه
و هزار بار تو خودش بشکنه و بعد آروم زیر لب بگه:
گل من باغچه نو مبارک.....

به چه میخندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو؟
به دل ساده ی من که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟
خنده دار است.....بخند!

یه پنجره با یه قفس یه حنجره بی هم نفس
سهم من از بودن تو یه خاطره است همین و بس
تو این مثلث غریب ستاره ها را خط زدم
دارم به آخر می رسم از اون ور شب اومدم
یه شب که مثل مرثیه خیمه زده تو باورم
می خوام تو این سکوت تلخ صداتا از یاد ببرم
بزار که کوله بارما رو شونه ی شب بزارم
یاید که از این جا برم فرصت موندن ندارم
داغ ترانه تو نگام شوق رسیدن تو تنم
تو حجم سرد این قفس منتظر پر زدنم
من از تبار غربتم از آرزوهای محال
قصه ما تموم شده با یه علامت سئوال؟؟؟؟؟
بزار که کوله بارما رو شونه شب بزارم
باید که از این جا برم فرصت موندن ندارم