آشفته دلان را ، هوس خواب نباشد 

شوری که به دریاست ، به مرداب نباشد 

هرگز مژه بر هم ننهد عاشقِ صادق 

آن را که به دل عشق بود ، خواب نباشد 

در پیش قدت کیست که از پا ننشیند 

یا زلف تو را بیند و بی تاب نباشد ؟ 

چشمان تو در آینه ی اشک ، چه زیباست 

نرگس شود افسرده ، چو در آب نباشد 

گفتم : شب مهتاب بیا ، نازکنان گفت : 

آنجا که منم ، حاجت مهتاب نباشد !



تاريخ : دوشنبه یکم دی 1393 | 13:16 |

چه سخاوتمند است پاییز

 

که شکوه بلندترین شبش را


عاشقانه پیشکش تولد زمستان کرد


زمستانتان سفید و سلامت . . .


یلدا مبارک



خارج از گود
تاريخ : یکشنبه سی ام آذر 1393 | 19:22 |

" تــــــــو " 


يـــــــادگـار روزهــــــايـي هـسـتـــي

  

كــه نــه فـــرامـــــوش مـي شــونـد 


و نـــه تـكــــــرار

 



تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393 | 10:56 |

اي صورت پهلو به تبدل زده! اي رنگ


من با تو به دل يكدله كردن، تو به نيرنگ


گر شور به دريا زدنت نيست از اين پس


بيهوده نكوبم سر سودازده بر سنگ


با من سر پيمانت اگر نيست نيايم


چون سايه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ


من رستم و سهراب تو! اين جنگ چه جنگي است


گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ


يك روز دو دلباخته بوديم من و تو!


اكنون تو ز من دل‌زده‌اي! من ز تو دلتنگ



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 | 16:33 |


"اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست"


مزن به ناقه دلم که عزم آشیانه نیست


یکی به تن زنی مرا یکی بجان زنی مرا


شرربزن تو از نگاه،که رسم تازیانه



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 | 11:54 |

نیامدی و

همه ی

شعر های سپید من

سیاه شد



تاريخ : شنبه بیست و دوم آذر 1393 | 20:5 |

اخــم هـای تــــــو


بــالا تـرین لذت دُنیـــاست


ای بَهانه ی تَمام لـوس شدن هـای مَــن !

 



خارج از گود
تاريخ : جمعه بیست و یکم آذر 1393 | 10:37 |

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم


کم که نه هرروز کم کم می‌خوریم


آب می‌خواهم سرابم می‌دهند


عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند


خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب


از چه بیدارم نکردی آفتاب؟


خنجری بر قلب بیمارم زدند


بیگناهی بودم و دارم زدند


سنگ را بستند و سگ آزاد شد


یکشبه بی داد آمد داد شد


عشق آخر تیشه زد بر ریشه‌ام


تیشه زد بر ریشه اندیشه‌ام


عشق اگر این است مرتد می شوم


خوب اگر این است من بد می شوم

 

بس کن ای دل نابسامانی بس است


کافرم دیگر مسلمانی بس است


در میان خلق سردر گم شدم


عاقبت آلوده مردم شدم


بعد از این با بی کسی خو می‌کنم


هر چه در دل داشتم رو می‌کنم


من نمی‌گویم دگر گفتن بس است


گفتن اما هیچ نشنفتن بس است


روزگارت باد شیرین شاد باش


دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


نیستم از مردم خنجر به دست


بت برستم بت برستم بت برست


بت برستم بت برستی کار ماست


چشم مستی تحفه بازار ماست


درد می‌بارد چون لب تر می‌کنم


طالعم شوم است باور می‌کنم


من که با دریا تلاطم کرده‌ام


راه دریا را چرا گم کرده‌ام


قفل غم بر درب سلولم مزن


من خودم خوش باورم گولم مزن


من نمی‌گویم که خاموشم مکن


من نمی‌گویم فراموشم مکن


من نمی‌گویم که با من یار باش


من نمی‌گویم مرا غمخوار باش


آه ! در شهر شما یاری نبود


قصه هایم را خریداری نبود


راه رسم شهرتان بیداد بود


شهرتان از خون ما آ باد بود


از در و دیوارتان خون می‌چکد


خون صد فرهاد مجنون می‌چکد


خسته‌ام از قصه های شومتان


خسته از همدردی مسمومتان


این همه خنجر دل کس خون نشد


این همه لیلی کسی مجنون نشد


آسمان خالی شد از فریادتان


بیستون در حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پیشه ام


گویی از فرهاد دارد ریشه ام


عشق از من دور و پایم لنگ بود


قیمتش بسیار و دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پایم خسته بود


تیشه گر افتاد دستم بسته بود


هیچ کس ایا فکرما را کرد؟ نه


فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه


هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه


هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه


هیچ کس اشکی برای ما نریخت


هر که با ما بود ازما می‌گریخت


چند روزی است که حالم دیدنی است


حال من از این و آن پرسیدنی است


گاه بر روی زمین زل می‌زنم


گاه بر حافظ تفأل می‌زنم


حافظ دیوانه فالم را گرفت


یک غزل آمد که حالم را گرفت



خارج از گود
تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 | 23:59 |

دیکتاتور 


تویی و آغوشت ! 


که هر بار 


مرا تسلیم می کند . . .



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 | 21:5 |

دل ِ من در شبِ گیسوی تو عاشق شد و مرد 


عشقِ او قصه ی فردای خلایق شد و مرد 


از همان لحظه کــه چشمانِ تـو را دید دلم 


آخـریــن ثانیه ی عمرِ دقایق شد و مرد 


بــر گــلِ روی تـو و موی تو دلباخته بود 


دلِ دلباخته بــیــمارِ علایق شــد و مرد 


دیـد چـون قصه ی هجرِ تو حقیقت دارد 


واله گـردیـد و پذیرای حقایق شد و مرد 


عاشق ارجان ندهد لایق معشوقش نیست 


(جلوه) جان داد به عشق تو و لایق شد و مرد



خارج از گود
تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 | 0:56 |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.